چرا نقد
قرار شد با نظر استاد یک پست اندر حکایت نقد و چیستس آن و نظریه های انتقادی بگذارم. من هم از نقد شروع کردم....
چرانقد ؟!
نقد، با "شك" آغاز مىشود و منتقد، با بيداركردن "شك"، مىكوشدتا پايههاى "يقين" را استوار كند. كار او آزادكردن" حقيقت"از بند"جزميت" است و امروز، بنيادگرايى "ليبرال"، با همان جزميتبنيادگرايىماركسيستى سربرافراشته وساحت تفكر را به تعطيل و تسليم فرامىخواند.
ما در عصر ترجمه و تقليد بسر مىبريم. كسى "متفكرتر" دانستهمىشود كه "مترجمتر" است. جرئت "اجتهاد در برابر غرب" ، دوبارهبتدريج از ما سلب مىشود. ما اجازه نخواهيم داشت كه در عرض فرهنگ"ترجمه"، بينديشيم. محكوم شدهايم كه در طول آن بينديشيم. اما آيا"تمدنسازى" بدون برخورد انتقادى با "تفكر ترجمهاى" و با زبان مبدء(غرب)، امكان دارد؟! امروز "ترجمه"، در علوم سياسى، اقتصاد، حقوقو حتى ادبيات و الهيات، "تابو"هاى بسيارى تراشيده است كه حتى نگاهانتقادى به آنان، جزء محرمات عصر جديد درآمده است.
يك رفرنس معنعن (با سلسله سندى هر چه غربىتر)، كار هزارانديشه اجتهادى را مىكند. هم اعتبارى، بيش دارد و هم خلل برنمىدارد زيرا استاد فرموده را نمىتوان به زير مهميز سؤال كشيد!!
-چرا نقد ملتزم؟!
در این دوران و آنچه در آن بسر مىبريم، يك بازى است. و مثل هر بازى ديگرى، قواعدى دارد. اينتفنن، براى آنان كه از راه تفكر و تاليف و ترجمه و مناظره، ارتزاق مىكنند، از خود"حقيقت"، جدىتر شده است. آنچه اصالتيافته، خود "گفت و شنود"است. سرنوشتآب و سراب يا حق و باطل، مهم نيست. بهتر استبازى ادامه يابد. خاصه كه دگمهاىاپيستمولوژى جديد به ما آموخته كه ديگر حق و باطلى، معلوم و اساسا مطرح نيست. اما" معيشت" و "وجاهت"، واقعيتى تمامعيار است كه مقتضيات آن بايد لزوما مراعاتشود!! بايد چيزهايى ترجمه شود. عدهاى به موافقت و عدهاى به مخالفت، كنفرانسبدهند، چيز بنويسند، نشرياتى منتشر شود، حقالتاليفها و دستمزدهايى براساسجدول وزارتخانهها مبادله شود، محافل موافق، درباره آن، غلو كنند و محافل مخالف، آنرا به سطحيت و بىسوادى متهم كنند و... تا يك بازى تمام عيار جمعى، گرم شود وعدهاى را سرگرم، گروهى را مشهور و زندگى عدهاى ديگر را تامين كند. اينها همه،خصايص تفكر غيرمتعهدانه است. "حقيقت" بمثابه مادهاى براى گفتگو!! و البته معيشت. (برخلاف "تفكر ملتزم"، كه به "حقيقت"، به مثابه "مركزى براى زندگى" مىنگرد).
در اين نگره، "علمىبودن"، "بىتفاوت" بودن است. درجه علميت، به درجه بيطرف ماندن است.
ولى ما مىگوييم "علمىبودن" يعنى منصف بودن و دقيقبودن در اسنادها و استنادها.
"بىموضع بودن"، در هيچكجاى تعريف "علمىبودن" وجود ندارد.
هيچ جريان اجتماعى و حتى فلسفى (مثبتيا منفى) در تاريخ، به دستبيطرفها پاى نگرفته است. براى "فضلاى حرفهاى"، كه حرفهشان "فاضلبودن" است، شئونات خودشان در كانون اهميت است و نه شان دين خدا و حقيقتبزرگ زندگى بشرى.
تفكر، تفكر ارادى و عميق، اتفاقا از جايى شروع مىشود كه آرمانى هست. پس تفكربدون غرض نداريم. بايد غرضها را دستهبندى و ارزيابى كرد. غرضهاى متعالى از قبيل"كشف حقيقت" و سپس "دفاع سرسختانه" از آن. و اغراض سافل، از قبيل "جاهخواهىعلمى" و "اشتغال ذهنى" و "گسترش معيشت".
پس منصف بودن، نبايد با بيطرف بودن، مشتبه شود. شورمندى و آرماندارى، ضد ارزش نيست. ما نبايد همه نيروى خود را - نيروى فردى و نيروى تاريخى جامعه را -صرف اظهار فضل كنيم. در برابر انحرافات واقعى، نبايد سكوت كرد. سكوت، نوعى موضعگيرى است. سكوت مىتواند بمنزله دروغ، تلقى شود. سكوت در برابر مسئوليت، به مسئوليت در برابر سكوت منجر خواهد شد
آرى، خيلى زود، دير مىشود و آنانكه حقايق الهى را فداى يك تار موى خود كردند،در زبان پيامآوران خداوند، نفرين شدگانند. "وجيهبودن"، خوب است اما اصيل نيست.
اينك بسيارى، مىخواهند همهچيز به سرگرمى و تفريح، كاهش يابد و هيچكسجدى نباشد، اما آفرينش بىآرمان، تحقيق و تاليف بىهدف و نيز نقد بىسمت و سو، هرچند فنى و هر چند سنگين از ارجاعات غلاظ و شداد، اما كارى غيرمتعالى است و عقلو ايمان را خشك مىكند. در چاه خشك، اگر صد دلو هم بيندازيم، جز سنگ بالا نمىآيد.
در ميان اهل علم، امثال مطهرى و بهشتى و باهنر، اگر وارد عرصه نبرد نظرى نمىشدند و اگر "فاضل حرفهاى" مىماندند، چيزى در حد بسياران بودند. علامه طباطبايى(رض)، چرا آستين بالا زد و وضع گرفت؟! از مردان خدا بگذريم.
حتى متفكر پيچيدهاى چون سارتر (اگزيستانسياليست ملحد)، وقتى مجلهاش( (Lets Temps Modernes را راهانداخت (1945)، اعلاميهاى داد و نوشت: "وقتىيك نويسنده، قلم به دست گرفت و شناخته شد، به محض آنكه در مورد مسئله معينى سكوت كند، همه خوانندگان، حق دارند يقهاش را بگيرند كه چرا سكوت كردى؟!"
آرى به راحتى مىتوان با تصنع لفظى، مطالب ساده را گنگ و مغلق ساخت تا عامهفهم نباشد و مضامين را از كتابها به دفترها و از دفترها به كتابها كاسه به كاسه كرد ولىمخاطب شما دير يا زود متوجه ماجرا خواهد شد كه چه كسانى خواندند و نوشتند تاگذران زندگى و كسب وجاهت كنند و چه كسانى اداى رسالت كردند و سوختند تاتاريكىها را عقب زنند و ذهنهاى خاموش را برافروزند و در برابر بدعتها بايستند؟!
ناقد ملتزم نيز مىتواند نظارهكنان، تفاضل كند اما زبان حال او اين است كه: "من بهعنوان يك انسان، بايد عكسالعمل نشان دهم وگرنه انسانيت من، مشكوك خواهد شدزيرا كلمات، معنى دارند و من نيز شعور دارم. بنابراين طبيعى است كه حس وظيفه در منبيدار شود. و بيدار مىشود اگر من بگذارم و اگر مطامع غير متعالى، مانع نشوند.
- چرا نقد ؟!
تفاوتى است ميان چاقوى جراحى و ساتور قصابى. طرفين يك نقد، هر دو، بايدملتفت اين تفاوت باشند. انتقاد، هر چه هم راديكال و ريشهاى، بايد از نوع اول باشد. مناين عبارات را نمىنويسم تا براى مجله، مشترى جمع كنم.
"نقد"، همچنين، با بازجويى و تفتيش، متفاوت است و نبايد چنين تلقى نيز از آنشود. اما در عين حال، بالاخره، افكار را، اشخاص هستند كه نشر مىدهند و نقد "فكر"،مآلا متضمن نقد "فرد" نيز خواهد شد. براى فهم يك سخن، بايد "من قال" را از "ما قال"تفكيك كرد اما در مقام نقد، تعرض به فكر، حتى بدون قصد ناقد، تعرض به "ناشر فكر"نيز محسوب مىشود.
اين جنبه، خاص طبيعت "نقد" است زيرا "مطلب"، كالبدى است كه بايد تشريح شودو اگر در حين تشريح، مقدارى چركابه يا خون، نشت كند، نبايد جراح را جلاد ناميد.
مضافا اينكه نحوه اعمال هر كس، به نحوه افكار او آغشته است. نمىتوان بكلى بندناف يك نظريه را از صاحب آن بريد. جدا از اختيارات ما، بخشى از تحليل «صاحبنظريه»، مندرج در تحليل خود نظريه خواهد بود و نمىتوان خواننده را از غور در ضميريك نظريه، منع كرد بخصوص كه وقتى مقدمات يك قضاوت فراهم شود، تكوين آنقضاوت، قطعى و لابدى خواهد بود. و از جمله، بدين علت است كه همواره يكى ازواژههاى نيرومند و تحريككننده، واژه "نقد" بوده است.
ما مىكوشيم با گشودن باب "نقد"، زمينههاى انديشيدن را فراهم كنيم. كار ما ايناست كه بنويسيم و سؤال ايجاد كنيم زيرا مطمئنيم كه سؤالهاى موجود در يك جامعه،كما و كيفا، در بارورى و تعيين سطح فرهنگ آن جامعه، به جد، موثر است و اينجاستكه «تعقل»، جاى «عاطفه» را و «تعليم»، جاى «تبليغ» را تنگ خواهد كرد و نويسندگان وگويندگان و مدعيان حرف تازه را، عملا به دقت در گفتار و نوشتار، توصيه بلكه مجبورمىكند.
كشمكش تقريبا مداومى كه در عالم بحث، وجود دارد، بايد قانونمند و منضبط باشدو هر كس سخنى مىگويد، با صداقت و صراحت، پاى آنچه گفته است، بايستد و بهمنتقدين پاسخ دهد. يا دفاع كند (بدون تعصب)، و يا عذر بخواهد (بدون تكبر).
پس بىدليل نيست كه "فرهنگ نقدپذيرى" در ميان نخبگان و اهل فضل، كمتر از هر صنف ديگرى است. نقد را فحش مىپندارند، حال آنكه نقد، "خدمت" است. البته طبيعى است كه هتاكان هتك مىشوند ولى نقادان، مستحق چيزى بيش از "نقد" نيستند.
نقادى، خصومتبا شخص نيست. "هو و جنجال" يا نفرتپراكنى با اغراض فردى ياصنفى نيست. آرمان ما، تشديد دقتشنيدارى و گفتارى» جامعه در ساحت تفكر است تا گوينده يك حرف و نويسنده يك دعوى مهم نظرى، نسبتبه آنچه مىگويد و مىنويسد، احساس مسئوليت كند. نه آنكه سنگى بپراند و پى كار خويش رود و حتى به فرهنگىترين لوازم گفتهها و كردههاى خويش نيز ملتزم نباشد و خود را به محض آنكه هدف اعتراض و انتقاد مستدل قرار گيرد، در پرده قدس بپيچد. در ميزان "نقد"، صاحب يك نظر، نمىتواند از نظر خويش، فاصله گيرد و نسبتخود با آن را انكار كند. نفس به گنجايش سينه، بايد كشيد. حرفى را نبايد زد كه نمىتوان به آن تن داد. در اينصورت"کرسی آزاد نقد"، ميزبان هر كسى است كه حرفى - حتى كفرآميز - براى گفتن دارد.
(منبع: فصلنامه كتاب نقد-سرمقاله شماره 2و3 به قلم حسن رحیم پور ازغدی-سرمقاله برگزیده سال77)
